رضا قليخان هدايت

761

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مدح سلطان گفته ز عدل شاه كه زد پنج نوبه در آفاق * چهار طبع مخالف شدند جفت وفاق شهنشهى كه به صحرا نسيم انصافش * ز زهر در دم افعى عيان كند ترياق سحرگهى كه يلان بركشند تيغ چو صبح * به عزم رزم كنند از براى كينه سباق بگيرد از تپش تيغ و امتلاى خلاف * دل زمين خفقان و دم زمانه فواق تو ابروار برآهخته خنجرى چون برق * فرشته‌وار نشسته بر اشهبى چو براق در آن زمان كه كند تيغ با كف تو وصال * ز بس‌كه جان بدان را دهى ز جسم فراق گمان برم كه ز ارواح تيره زير اثير * خلايق دگر از نو عيان كند خلاق در هنگام محبوسى در ذكر حال خود گفته هردم هزار بچهء خونين كنم به خاك * چون لعبتان ديده بزادن درآورم چون زال بستهء قفسم نوحه زان كنم * تا رحمتى به خاطر بهمن درآورم چندى نفس به صفهء اهل صفا زدم * يك‌چند پى به دير برهمن درآورم چون كار عالمست شترگربه من به كف * گه سبحه گاه ساغر روشن درآورم دشمن مرا شكست كند دوست دارمش * حاشا كه من شكست به دشمن در آورم تهديد تيغ مىدهد آوخ كجاست تيغ * تا چون حليش دست به گردن درآورم جان و دل و خرد برسانم به باغ خلد * آخر مثلثى به مثمن درآورم و له ايضا بردم از نراد گيتى يك‌دو داو اندر سه زخم * گرچه از چار آخشيج و پنج حس در شش‌درم من چو طوطى و جهان در پيش من چون آينه است * لاجرم معذورم ار جز خويشتن مىننگرم پيل مستم مغزم از آهن بياشوبيد از آنك * گر بياسايم دمى هندوستان ياد آورم